هلیاهلیا، تا این لحظه: 13 سال و 9 روز سن داره
بابامهدیبابامهدی، تا این لحظه: 44 سال و 3 ماه و 12 روز سن داره
مامان بهارمامان بهار، تا این لحظه: 41 سال و 10 ماه و 23 روز سن داره
یکی شدن مامان و بابایکی شدن مامان و بابا، تا این لحظه: 21 سال و 1 ماه سن داره

پرنسس کوچولوی ما

جشن ولیمه هلیا.....

گل نازم، بابامهدی زحمت کشید وبرای شما جشن گرفت البته چون محرم بود بعداز صفر اینکارروکردیم.             دست مامی درد نکنه این لباس جشن شما بود که مامی برات بافتن. ...
11 تير 1393

وقتی زردی نشست به روی گل سرخم...

عشقم، مامان خیلی غصه خورد تب و لرز کرد.داغون شد ولی نتونست بزار شما با وزن کم و زردی21تنهایی تو بیمارستان بستری شی.اوردیمت تو خونه بستریت کردیم.چهارروزشب تا صبح مامی بالای سرت بود.من واقعا مدیونشم. ...
11 تير 1393

لحظه دیدار نزدیک است......

پرنسسم، با کلی ترس رفتیم تو که یه خانمه گفت بخواب روی این تخت وقتی خوابیدم و شروع به حرکت کرد تمام سالن دور سرم میچرخید.پشیمون شده بودم میخواستم برگردم.ولی خوب تو رو چیکارمیکردم.نمیشد که تو توی دلم بمونی......به خودم گفتم واسه ترسیدن خیلی دیره.من از حالا یه امانتدارم.باید زودتر برم و فرشتم رو بغل کنم.من رو با تخت گذاشتن تو یه اتاق و رفتن هرازچندگاهی یکی میومد وباهام احوالپرسی و شوخی میکرد.اسمم رو میپرسید و جنس تو رو اسم تورو..........صدای هلو گفتن یه اقایی هم میومد که بعدا فهمیدم متخصص بیهوشی بود.مشغول دلداری خودم ودعا بودم که خانم دکترمهربون خوشگلمون اومد.با دیدنش جون تازه گرفتم.حالمون و پرسید وگفت:" نگران نباش بهت قول دادم بهترین خ...
10 تير 1393

روزی که فرشته آسمونیم،زمینی شد.....(قسمت دوم)

اصلا شب رو نخوابیدم هربار که چشمام روبازمیکردم میدیدم چشمهای بابا مهدی هم بازه.بعد اون میگفت بهم بخواب منم میگفتم باشه (ولی بین خودمون باشه دوباره بیدار میموندم. اخه دست خودم نبود .) خلاصه صبح موعود رسید. لحظه دیدار نزدیک است. بازمیلرزد دلم،دستم، بازگویی درجهان دیگری هستم....... خلاصه که ساعت 5 بود که همه بیدار شدن و مامی موهام رو سشوارکشید و یکم ارایشم کردم و راه افتادیم.اول رفتیم دمه خونه ملیسا اینا دنبال خاله وحیده.خاله وحیده هم طفلی با اون حالش(اخه تازه بینیش رو عمل کرده بود)باهامون اومد.همه با هم شوخی میکردن که مثلا من رو دلداری بدن اما خودشون از من بدتر بودن.نه این که من نمیترسیدم.فقط نمیخواستم مامی وبابامهدی بدتراز این ...
10 تير 1393

روزی که فرشته آسمونیم،زمینی شد.....

دردانه ام سلام، بلاخره 38هفته کامل گذشت.عصریکشنبه 14مهر92 بود که با مامی وبابا مهدی رفتیم مفید که یکم خریدکنیم.وقتی برگشتیم ساعتهای8 بود که مامان بهاریه سوپ سبک خورد.اخه خانم دکترمون گفته بود فقط یه سوپ ودیگه هیچی.بابا بزرگت هم اومد و امپول مامان رو زد.اخه از28هفتهگیم روزی دوتا امپول میزدم یکی صبح یکی شب. غصه نخور گلم فدای سرت.تو باشی دیگه غصه معنا نداره. بعدم دیگه با کلی استرس سعی میکردم مامی و بابا مهدی نفهمن که میترسم.ترس از خودم نبود.ازپروانه ی خوشگلم بود که میخواست از پیله دربیاد. همینطوری با تو صحبت میکردم که یهو بابایی خورد زمین.اون طفلی هم ازنگرانی حواس نداشت.من و تو هم پاشدیم بریم طرفش که چشمت روز بد نبینه زمین خیس بود و...
10 تير 1393