لحظه دیدار نزدیک است......
پرنسسم،
با کلی ترس رفتیم تو که یه خانمه گفت بخواب روی این تخت وقتی خوابیدم و شروع به حرکت کرد تمام سالن دور سرم میچرخید.پشیمون شده بودم میخواستم برگردم.ولی خوب تو رو چیکارمیکردم.نمیشد که تو توی دلم بمونی......به خودم گفتم واسه ترسیدن خیلی دیره.من از حالا یه امانتدارم.باید زودتر برم و فرشتم رو بغل کنم.من رو با تخت گذاشتن تو یه اتاق و رفتن هرازچندگاهی یکی میومد وباهام احوالپرسی و شوخی میکرد.اسمم رو میپرسید و جنس تو رو اسم تورو..........صدای هلو گفتن یه اقایی هم میومد که بعدا فهمیدم متخصص بیهوشی بود.مشغول دلداری خودم ودعا بودم که خانم دکترمهربون خوشگلمون اومد.با دیدنش جون تازه گرفتم.حالمون و پرسید وگفت:" نگران نباش بهت قول دادم بهترین خاطره عمرت بشه" که واقعا هم شد.بعدهم اقای دکتربیهوشی اومد ویه سوزن سفت برای سرم یه دستم زد.خیلی درد داشت ولی به خودم گفتم این تازه اولشه.....
ازم پرسید میخوای بیهوش شی؟؟؟؟؟؟ منم گفتم من رو بیهوش نکنی هاااااا من میخوام اول خودم نی نی رو ببینم.اونم گفت افرین مامان شجاع.پس اسپینال میشی(ازکمر بی حس میشی).خلاصه که رفتیم اتاق عمل اصلا ترسناک ودلهره اور نبود.یه اتاق ابی شاد.همه هم لباسهای ابی روشن وسرمه ایی تنشون بود.همه هم شاد و سرزنده وخوش اخلاق.اقای دکترگفت میخوام کمرت رو بشورم با بتادین ویه سوزن بزنم بهت فقط تکون نخور.اینکارو کردواصلا درد نداشت.بعدهم مابقی کارهای اولیه رو انجام دادن ویه پرده ی ابی جلوی صورتم.
"خدایا این روز رو قسمت هرکی که دوست داره تجربه کنه،بکن.خدایا سایه مامان و بابام ومهدی روی سرمون باشه.خدایا دخترم و صحیح وسالم بده بغلم.خدایا کمکم کن یه مادر خوب باشم ووظیفم رودرست انجام بدم.خدایا...."که یه دفعه خانم پرستاره بیهوشی گفت:"به دنیا اومد"به همین سادگی؟؟؟؟چراگریه نمیکنه؟یعنی زندست؟حالش خوبه؟؟؟؟؟ با اسرار از اقای دکتر میپرسیدم چرا گریه نمیکنه؟اونم میگفت:توچیکار به گریش داری؟ما سالم میدیم دستت.تو استرس بودم که خانم دکترگفت:"بهار ببینش....."
"وای خدایا تو چقدر کوچولویی؟؟؟چقدرمو داری؟چقدرنازی تو..... خدایا شکرت سالمه سالمه."
"خوش اومدی""تو ماله منی؟"
ولی زود بردنت اونطرفتر من که همش چشمام دنبال تو بود.یهو دیدم یه اقایی با لباس سبزاتاق عمل اومد تو......
بابامهدی بود.
دکترقیچی رو داد دستش و کمکش کرد بند نافه تورو ببره.بعدم تورو تمیز کردن و لایه یه پارچه سفید دادن بغل بابایی.بابا مهدی اشکاش میریخت.اما یادش نرفت حال من رو هم بپرسه.منم با چشمام گفتم خوبم اخه ماسک اکسیژن رو دهنم بود.راستی یه خانم پرستار تو رو اورد پیشم تا مامان رو ببوسی.توهم تند تند مامان رو مک میزدی.
قربون خدا برم با خلقت زیبایش.
بعدم تو وبابا رفتین بیرون و دکتر بخیه هارو تموم کرد و من هم اومدم تو اتاقمون.توی ریکاوری هم 5دقیقه بیشتر نموندم.دلم پرمیزد بیام پیشت.


پایان



لحظه دیدار نزدیک است...... 

