روزی که فرشته آسمونیم،زمینی شد.....(قسمت دوم)
اصلا شب رو نخوابیدم هربار که چشمام روبازمیکردم میدیدم چشمهای بابا مهدی هم بازه.بعد اون میگفت بهم بخواب منم میگفتم باشه (ولی بین خودمون باشه دوباره بیدار میموندم.
اخه دست خودم نبود
.)
خلاصه صبح موعود رسید.
لحظه دیدار نزدیک است.
بازمیلرزد دلم،دستم،
بازگویی درجهان دیگری هستم.......
خلاصه که ساعت 5 بود که همه بیدار شدن و مامی موهام رو سشوارکشید و یکم ارایشم کردم و راه افتادیم.اول رفتیم دمه خونه ملیسا اینا دنبال خاله وحیده.خاله وحیده هم طفلی با اون حالش(اخه تازه بینیش رو عمل کرده بود)باهامون اومد.همه با هم شوخی میکردن که مثلا من رو دلداری بدن اما خودشون از من بدتر بودن.نه این که من نمیترسیدم.فقط نمیخواستم مامی وبابامهدی بدتراز این شن.راستی تا رسیدیم بابا بزرگت(بهروز) هم اومد پیشمون.خاله وحیده که هی راه میرفت و میگفت:"بهار ماه شدی.من تاحالا زائو به این خوشگلی ندیدم."

بلاخره پذیرش صدامون کرد یه دخترخانم ناز مسئولش بود.با اون هم کلی گفتیم و خندیدیم.مامی اومد پیش من و بابا مهدی خانمه گفت ایشون چه نسبتی دارن؟بابامهدی گفت ایشون فامیل دور هستن.منشی
،بابامهدی
،من ومامی
.خلاصه ازمون پرسید فیلم برداری میخوایین؟؟؟؟ مامان رو ببخش نمیدونم چراگفتم نهههههه
.ولی دست بابایی درد نکنه برامون اتاق vipگرفت تا همه تا هر ساعتی میخوان پیشمون بمونن.خلاصه که بعد همه این کارا.خانمه یه دستبند به دستم بست و گفت یه دونه عین همین به دسته هلی میبندن تا ما گم نشیم..
یه ساک نارنجی هم بهمون دادن وبا یه خانم پرستار راهی اتاقمون شدیم.اونجا خیلی سرددددد بود.لباسهای اتاق عمل رو پوشیدم وازم ازمایش گرفتن وچندتا سوال ویهو یه خانم مهربون با ویلچراومد دنبالمون.ماهم شکه اخه دکترگفته بود 9 به بعد عمله.اما ساعت7بود.خلاصه با غافلگیری سوارشدیم و راه افتادیم.ازترسم پشت سرم رو هم نگاه نکردم که خاله وحیده گفت:"نمیخوای یه بای بای کنی"منم برگشتم و
.



روزی که فرشته آسمونیم،زمینی شد.....(قسمت دوم) 

