روزی که فرشته آسمونیم،زمینی شد.....
دردانه ام سلام،
بلاخره 38هفته کامل گذشت.عصریکشنبه 14مهر92 بود که با مامی وبابا مهدی رفتیم مفید که یکم خریدکنیم.وقتی برگشتیم ساعتهای8 بود که مامان بهاریه سوپ سبک خورد.اخه خانم دکترمون گفته بود فقط یه سوپ ودیگه هیچی.بابا بزرگت هم اومد و امپول مامان رو زد.اخه از28هفتهگیم روزی دوتا امپول میزدم یکی صبح یکی شب.
غصه نخور گلم فدای سرت.تو باشی دیگه غصه معنا نداره.

بعدم دیگه با کلی استرس سعی میکردم مامی و بابا مهدی نفهمن که میترسم.ترس از خودم نبود.ازپروانه ی خوشگلم بود که میخواست از پیله دربیاد. همینطوری با تو صحبت میکردم که یهو بابایی خورد زمین.اون طفلی هم ازنگرانی حواس نداشت.من و تو هم پاشدیم بریم طرفش که چشمت روز بد نبینه زمین خیس بود و خوردیم زمین اما خداروشکر یه مبل جلمون بود که نداشت اتفاقی برای شما بیوفته فقط یه کوچولو پای مامان دردگرفت ویکم ترسید.اما مامی و بابا مهدی دورازجون به مرز سکته رسیده بودن.خلاصه همه ی این اتفاقها گذشت و من و مامی ساک شما رو چیدیم و بعد من رفتم حمام که اخرین حرفام رو با یارتودلیم بزنم:
"عشق من ببخش اگر تو این نه ماه بخاطر دانشگاه و درسام زحمتت دادم.ببخش که ویارداشتم و نتونستم چیزی بخورم.ببخش که به خاطر استرسام گاهی ضربان قلبت بالا میرفت. ببخش که فردا از بهشت جدات میکنیم وزمینی میشی.خلاصه که گل نازم مامان رو حلال کن.دیگه چیزی نمونده که بیای بغلم.خیلی دلم برای لگدهات تنگ میشه خیلی.دوست دارم گلم.عزیزم خیلی برای مامان دعا کن."



روزی که فرشته آسمونیم،زمینی شد..... 
